آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

یکشنبه 17 اردیبهشت96

سلام و صد سلام به همه دوستان خوبم و گلکانم که این روزهایمان را کلاً در اختیار گرفته اند و جایی برای خویش نداریم. دخترمان این روزها روزهای آخر مدرسه شان را می گذرانن و کلاً در حال تمرین شعر و سرود و باقی امور جشن فارغ التحصیلی میباشند. برای کلاس مشاعره شان روزی را مقرر کرده بودند تا بعضی از بچه ها را بعنوان نمونه فعالیت های مشاعره به اداره ببرن و دخترمان از قضا جز این گروه بود و البته به همت اعتراض بعضی مادران از جهت اینکه چرا بچه های ما انتخاب نشده اند کنسل شد هر چند دوباره برنامه ای برای روز سه شنبه 19 اردیبهشت دارن و البته آن نیز در هاله ای از ابهام بسر می بره تا ببینیم چه شود. روزی نیز برایشان اردوی درون مدرسه ای ترت...
17 ارديبهشت 1396

چهارشنبه16 فروردین 96

بهار را چگونه گذراندید... برای اینکه بگویم بهار را چگونه گذراندم باید کمی از آخرای ماه اسفند بگویم. هر چند در پست های قبل اندکی برایتان سراییدم. خانه تکانی امسال به برکت کاغذدیواری  و  کارهای عقب افتاده خانه همراه با اذیت های علی و جنگ های خواهر برادری پروژه ای بود در سطح تیم ملی. با همه اتفاق های و ناراحتی های آخر سالی منزلمان در 26 اسفند شکل و شمایل خانه به خودش گرفت و من با درد پشت شانه ای که روز های آخر سال برایم اتفاق افتاده بود کمی به آرامش رسیدم. امسال برخلاف روز آخر اسفند سالهای قبل همسرجان ساعت حدود 12 شب به منزل آمدن. دخترک با تمام سعی که برای بیدار ماندن جهت شام خوردن با پدرجان رو داشت ولی خوابش برد. روز ...
16 فروردين 1396

23اسفند95

روزهای پایان سال با تمام و استرس ها و گرم و سرد شدن هایش رو به پایان است. خانه تکانی امسال برخلاف سالهای گذشته طولانی شد و کلافه کننده. از طرفی برنامه کاغذ دیواری منزل و کم آمدن کاغذ و نصب ناقص و تغییر دوباره کاغذها و دیر نصب شدن آنها از طرفی دیگر نزدیک شدن به پایان سال شلوغ شدن اداره همسرجان و دست تنهایی بنده که به نمی توانستم مستقل به کارهای خانه برسم و باز از طرفی دیگر مریضی پسرکمان در این گیرودار با سرفه و تب و مشکل تنفسی شبانه باعث شد که کلاً کارها بهم بپیچد و ما مبهوت در میان اسباب منزل گذر زمان را بنگریم. هر چند در این میان کمک های آقای قاسمی بسیار باعث دلگرمی بنده میشد و تقریباً بیشتر کارهای خانه به همت ایش...
23 اسفند 1395

شنبه 14 اسفند95

دخترمان هم اینروزها بزرگتر شد و البته کمی آرامتر و سنجیده تر عمل می کنه. سعی می کنه با داداشش مهربون باشه.  بخاطر گوش نکردن حرف خاله بهناز جون با پدرجان تصمیم گرفته بودیم دیرتر ثبت نامش کنم تا کمی تنبیه بشه. ولی بخاطر شنای خودم مجبور میشدم ببرمش استخر تا بیرون بشینه و من کارم تموم شه. و چون مدتی طولانی هم میشه که به استخر میره کل خانمای مربی و مراجعین میشناسنش و به همه هم گفته بود که باید با باباش صحبت کنه تا راضی شه ثبت نامش کنه . شب به باباش گفتم همین روزاست که کمپین رضایت از پدر برای آویسا تشکیل بشه تا بیاین ازت رضایت بگیرن. بالاخره با مشورت های خانم میرفخرایی که اخیرا آویسا در جلساتش شرکت می کنه و تصم...
14 اسفند 1395

شنبه14 اسفند95

روزهای آخر سال کمی بعد دیگری میگذرد و ما نیز بسان سالهای قبل در هفته اول اسفند به استقبال خانه تکانی رفتیم روزی که آقای وکیلی محترم تشریف آوردن  و خانه میدانی شد در اختیار علی کوچولو و آویسا طلا که برا خود همچی میتازیدند. در این میان هم حضور آقای قاسمی همسایه در جمع ما کمی از کارهای کودکانمان تقلیل می یافت. بگذریم خانه برای هفته دیگر باید در همین حالت کوچ بسر می رفت. روز 5شنبه هم برخی کارهای تعمیراتی خانه انجام شد و اما روز جمعه شروع روزی پردردسر برای کاغذ دیواری کردن منزل بود. علی و آویسا هم بخاطر خستگی روز قبل کلاً از صبح شمشیر از رو بسته بودن و من گیج ومنگ در میان کارزار. تا زنگ گوشی همراه بنده به صدا درآمد و زندایی جا...
14 اسفند 1395

یکشنبه24 بهمن95

  سلام! ما باز آمدیم با خاطراتی چند از روزهایی که گذشت. از میان خاطراتی که گذشت تولد آویسا با خاندان همسرجان جا ماند. تولد دخترکم در میان فامیل همسرجان در منزل پدرشوهر با کیکی که عمه ارغوان با سلیقه عموعلیرضا خرید و مراسمی ساده در کنار خانواده همسرجان با شمعی معروف از مادر همسرجان که در تولد کلیه افرادی که در منزل ایشان گرفته میشود روشن و خاموش میشود و رقص محلی دخترکم و هدایای عمه ها و مامان جون و باباجون که جملگی نقدی بودن هر چند بنده به علت مشکلات گوارشی خیلی سرحال نبودم ولی هر چه بود به آویسا خوش گذشت. پس از آن پروژه  پوشک گیری علی کوچولو که می توان گفت موفقیت آمیز بود و بنده از این مرحله هم بیرون اومدم و احساس س...
24 بهمن 1395

این روزهای ما(آبله و پروژه پوشک)28دی95

سلام و صد سلام به همه دوستان. یادتان هست که نوشتیم آویسا خانم آبله مرغان گرفته بودند خواستیم بگوییم علی هم بعد دو هفته گرفت. روز سه شنبه که از مهد تحویلشان گرفتیم وقتی رسیدیم خانه اول از همه آویسا متوجه جوش های فشرده در گردنشان شد و من فهممیدم که بله آبله گرفتن و از داروهایی که از آویسا ذخیره کرده بودم بر جوش ها زدم تا همسرجان امد و بردنشان دکتر تا مطمئن شود که دقیقاً آبله است. چشمتان روز بد نبیند هر جا که جای خالی در بدن پسرک بود جوش در امده بود و بچه م کلاً کلافه. روز چهارشنبه همسرجان مرخصی گرفتن و نشستن خانه. من و آویسا هم آمدیم اداره و  مدرسه. ده روز استعلاجی برای بنده که کسی در این شهر ندارم یعنی فاجعه . خلاص...
28 دی 1395